X
تبلیغات
رایتل

آسمون خاکستری

قصه ی مرد و فرشته

یکی بود یکی نبود. یه مرد روی زمین توی یه شهر شلوغ زندگی می کرد. مرد به هر چیزی که می خواست رسیده بود، اما توی زندگیش احساس یکنواختی و سردرگمی می کرد. اون بین دوستاش و خونوادش یه مرد کامل، باشخصیت، تحصیل کرده، مؤدب و پاک بود اما توی باطن خودش انگار یه چیزی گم کرده بود. اون مرد، با خدا درد دل می کنه و از اون یه فرشته می خواد که زندگی شو از یکنواختی و کسالت دربیاره. یه فرشته ی مهربون که زندگی کردن و براش شیرین کنه. مرد خیلی دعا می کنه و توی تنهایی هاش منتظر یه اتفاق خوبه. شایدم یه تلنگر براش کافی باشه.

تا اینکه یه روز یه فرشته از طرف خدا وارد زندگی مرد میشه. مرد خیلی زود متوجه میشه که این، همون فرشته ی مهربونیه که از خدا خواسته بود. اینو از مهربونی فرشته فهمیده بود. اما فرشته اصلاً نمی دونست که روی زمین چیکار می کنه. اون کارش مهربونی بود نه اینکه فقط با مرد مهربون باشه. فرشته از اینکه مرد به اون محبت می کنه، خوشحال بود اما از دل مرد بی خبر بود. مرد با خودش کلنجار می ره و نمی فهمه چرا هر روزی که می گذره بیشتر عاشق فرشته میشه. خیلی با خودش حرف می زنه که دچار اشتباه نشه و از روی احساس تصمیم نگیره. وقتی مطمئن میشه که اون همون فرشته ایه که می خواسته، دلش طاقت نمیاره و به فرشته میگه که چقدر دوستش داره.مرد روز به روز بیشتر به فرشته نزدیک میشه و از علاقه اش به فرشته میگه. از فرشته می خواد که اونم بهش فکر کنه و دوستش داشته باشه. هر لحظه ای که می گذشت، مرد عاشق تر می شد و همه ی احساسش رو به فرشته می گفت. به فرشته می گفت که با اومدنش به زندگیش رنگ شادی زده. بهش می گفت که از خدا یه فرشته ی مهربون می خواسته. بهش می گفت که هیچوقت توی زندگیش هیچ کس رو اینجوری دوست نداشته و دلش هم به طرف هرکسی نمیره. فرشته بین زمین و آسمون گیر کرده بود. از مرد خوشش می اومد اما اون یاد گرفته بود که به انسانهای زمینی نباید اعتماد کنه.

 احساس زیاد مرد باعث میشه فرشته هم کم کم به مرد علاقه مند بشه. فرشته تا اون موقع عاشق هیچ مرد زمینی نشده بود اما عاشق شدن رو خوب بلد بود. مرد و فرشته عاشق هم میشن و این عشق، عاشقانه ترین و پاک ترین عشقی میشه که روی زمین وجود داشته. اونا دلشون رو به هم می بازن و بدون غرور احساسشون رو به هم میگن.

 اما... یه روز میشه که مرد به فرشته میگه که نمی تونه تا ابد با اون بمونه. بهش میگه که هیچ بدی از فرشته ندیده اما باید عشقشونو تموم کنن. فرشته دلش می شکنه. مرد گریه می کنه. فرشته هم. مرد ناراحت بود اما میره. فرشته یی رو که خدا بهش داده بود روی زمین تنها میذاره و میره پی زندگیش. شاید اون مرد یادش رفته بود که واسه ی داشتن اون فرشته چقدر به خدا التماس کرده بود. شاید یادش رفته بود چقدر از فرشته خواسته بود باهاش بمونه.شاید خودش هم فکر نمی کرد تا این حد بی رحم باشه که بتونه قلب عزیزترین کس زندگیش رو بشکنه. شاید مرد ارزش مهربونی فرشته رو نداشت. شاید... و هزار شاید دیگه. مرد دوباره به یکنواختی زندگیش برمی گرده اما هرگز دلش نمی خواد باور کنه بهترین لحظه های عمرش رو با دست خودش نابود کرده. اما واقعیت اینه که مرد هرگز قدر هدیه ای رو که از خدا گرفته بود ندونست وهدیه رو برای خدا پس فرستاد! 

                                              *مریم*

نتیجه ی اخلاقی: قدر نعمتی رو که مخصوص خودته بدون!