آسمون خاکستری

شب های من

آسمون خاکستری

روزهایی که خُلقم خوش است

راه می روم روی شب!

نمی دانم چرا وقتی به آسمان شب می نگرم

بی اختیار لبخند می زنم

حس می کنم بال دارم!

همه چیز زیبا می شود

حال به حال می شوم

خدا را می بینم!

حس عجیبی است ولی غریب نیست

می دانی؟ من عاشق آسمان شبم

با ستاره یا بی ستاره فرقی نمی کند

آه چه می گویم ... تو نمی دانی!

ولی گفته بودی از ماه تمام

از قرص کامل ماه شب چهارده!

که امشب رخ نمایانده

می گفتی و نمی اندیشیدی شاید!

می گفتی ... از بی طاقتی دل، از فنای زندگی، از فکر، از خواب، از ویرانی دیوار بی اعتمادی

انگار غافل بودم

که چگونه

موریانه ها دیوار خوشبختی مرا می جوند!

 

پی نوشت:می آیم به زودی!