آسمون خاکستری

دستهای مهربان تو

نسیم، زیرکانه

بر گونه های شب بوسه می زند

بر گونه های من، نیز

حیرت، در نگاه من

از وسعت آرامش

به وسعت تمام آسمان

به وسعت تمام شب

که بی صدا، فریاد می زند!

آنجا که چشمهای من به خدا می رسد

محو می شوم، زیر پوست شب!

نقش بال و پری می کشم

که به یُمن شکوه او

با رگه های ابرهای خاکستری تار می زند!

لبخند بزن

که دستهایم پر از شکوفه شود

و از شوق مهربانی ات

-که تنها رو پیشانی تو نقش بسته-

به سَمت خاک سرازیر شوم

و باز، دستهای تو مرا نجات دهد

آنگاه از تو می پرسم

این همه صبوری را چگونه به او آموختی؟